امیرصدراامیرصدرا، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 12 روز سن داره

امیرصدرا گرمای زندگی ما

پسرم مرد باش

پسرم! مرد بودن را در صدای کلفتت نبین! در داشتن سبیل پرپشتت نبین! مرد بودن را در جایی جستجو کن که دختری در کنارت حس آرامش و امنیت کند!  از وجودت نترسد! مرد بودن به قد و قواره و هیکلت نیست! به داشتن نداشته هایی است که یک زن آن را در وجود تو بیابد! نرسد روزی که لعنت و آه کسی پشت سر من باشد برای به دنیا آوردنت! بدان و آگاه باش که آنروز تو مادرت را کشته ای! پسرم مرد باش ...
25 آذر 1392

مامانی یه پسره هورااااااا

سلام پسرم امروز 25 آذر ماه 92 یه روز خیییییییییلی خوب بود مامانی، بخاطر اینکه فهمیدم جیگر من، عسل من، همه زندگی من پســــــــــــــــره، خیلی منتظر بودم که جنسیتتو بفهمم و بالاخره امروز قسمت شد و فهمیدیم.   ساعت 1:30 سونوگرافی پارمیس وقت داشتم، رفتم و یکم تو نوبت موندم تا اینکه صدام کردن، قبلشم بهم گفته بودن آبمیوه بخور. وقتی رفتم تو تو دلم صلوات میفرستادم و سلامتیتو از خدا میخواستم، دکتر شروع کرد پارامترها رو خوندن که خانوم منشی تایپ کنه، یهویی گفت male! من سریع پرسیدم پسره؟؟؟؟ دکتر گفت بله! واااااااای خیلی خوشحال شدم مامانی، الهی فدات بشم پسرم، جوووووووووووونم بقیه چیزها هم خدا رو هزار مرتبه شکر خوب بود، سنتم 19 هف...
25 آذر 1392

سفر مشهد

سلام عزیز دل مامان این روزا خداروشکر حالم خوبه، ویار و تهوع هم اصلا ندارم بس که شما ماه و جیگری، مامانو اصلا اذیت نمیکنی امسال خیلی دلم میخواست واسه عاشورا بریم مشهد پابوس امام رضا (ع)، وقتی پیشنهادشو به بابایی دادم سریع قبول کرد، وقتی به مامان جون و باباجون هم گفتم اونا هم سریع قبول کردن و قرار شد واسه تعطیلات تاسوعا و عاشورا 4 تایی بریم مشهد، منتها چون این ایام یکم شلوغه قطار خواب گیرمون نیومد و فقط اتوبوسی بود، من خیلی نگران بودم که اذیت شم اما بابایی تو قطار فداکاری کرد رفت رو زمین نشست تا من دراز بکشم، هر چی بهش اصرار کردیم بیاد سر جاش بشینه و من راحتم قبول نکرد، خلاصه با کمی تاخیر رسیدیم مشهد ...   به شهر امام رضا ...
20 آذر 1392

سفر کیش

سلام قند عسلم خوبی قلب من؟ جونم برات بگه که از قدیم ندیما خیلی دلم میخواست برای ماه عسل بریم کیش اما شرایطمون جور نشد اما میخوام قررررربون تو برم که با اون پا قدم خوبت این شرایطو خیلی خوب و عالی فراهم کردی، جون دلم مامانی یه روز بابایی اومد گفت یه خبر خوب دارم و یه سفر کیش برای ماموریت برام جور شده که صحبت کردم با هم بریم، منم خیلی خوشحال شدم خلاصه 2 آذرماه بود که سه تایی رفتیم فرودگاه و رفتیم به سمت جزیره زیبای کیش، من و بابایی جفتمون اولین بار بود که میرفتیم و البته شما هوا تو این موقع سال عاااالی بود و اینم از شانس جیگر خودم بود، الهی فدات بشم مامانی، راستی حالمم اونجا توپ توپ بود، معلوم بود که داره به نفس مامان ...
10 آذر 1392
1